درسنامه آموزشی فارسی (3) کلاس دوازدهم عمومی کلیه رشتهها
نیایش: لطف تو
الهی سینهای ده آتش افروز
در آن سینه، دلی وان دل همه سوز
قلمرو زبانی: الهی: منادا / ده: بده، فعل امر / آتش افروز: صفت فاعلی مرخم / فعل [باشد] از آخر مصرع دوم به قرینهٔ معنوی حذف شده است.
قلمرو ادبی: آتش: استعاره از عشق / سینه: مجاز از وجود
قلمرو فکری: الهی! به من وجودی شعلهور از عشق عطا کن و در این وجود، دلی به من عنایت کن که همه سوز و گداز عشق تو باشد. مفهوم (خدایا مرا عاشق کن).
هر آن دل را که سوزی نیست دل نیست
دل افسرده، غیر از آب و گل نیست
قلمرو زبانی: «را» رای اختصاصی / نیست اول: فعل خاص در معنی «وجود ندارد» است.
قلمرو ادبی: افسرده: ایهام تضاد دارد: 1- افسرده و بیحال 2- یخ زده و منجمد (با توجه به «سوز» / آب و گل: مجاز از وجود دل / واج آرایی صامت «س»/ دل و گل: جناس ناهمسان اختلافی
قلمرو فکری: هر دلی که سوز و گداز عشق تو را نداشته باشد، دل نیست و افسرده و مرده است و دل افسرده هم البته به ظاهر دل است و در حقیقت مرده است. (عشق ارزشمند و حیات بخش است.)
کرامت کن درونی درد پرورد
دلی در وی درون درد و برون درد
قلمرو زبانی: درد پرورد: صفت مفعولی مرخم / کرامت کن: ببخش
قلمرو ادبی: درون و برون: تضاد و مجاز از همه و سراسر / درد پرورد: پرورده و به وجود آمده از درد / درد: تکرار / واج آرایی صامت «د» / دل: مجازاً وجود
قلمرو فکری: درون و باطنی به من ببخش که هر لحظه درد عشق مرا زیادتر کند و مرا عاشقتر سازد و در این درون، دلی قرار ده که سراسر درد عشق باشد.
به سوزی ده کلامم را روایی
کز آن گرمی کند آتش گدایی
قلمرو زبانی: روایی: رونق، شایستگی / مصراع دوم: اغراق / مراعات نظیر: آتش، سوز و گرمی / گدایی کند: فعل مضارع التزامی
قلمرو فکری: آن چنان سوزی به من بده که حتی از آتش هم سوزندهتر باشد.
دلم را داغ عشقی بر جبین نه
زبانم را بیانی آتشین ده
قلمرو زبانی: دلم را: «را» نشانه فک اضافه (داغ عشقی بر جبینِ دلم نه). داغ نهادن: نشان کردن. بندهها و بردهها را داغ مینهادند تا با آن نشان شناخته شوند. / جبین: پیشانی
قلمرو ادبی: جبین دل: تشخیص و استعاره / مصراع اول: کنایه از اینکه مرا عاشق همیشگی و جاودانی خود کن. مرا بندهٔ همیشگی خود ساز. / بیان آتشین: حس آمیزی و کنایه از سخن گرم و گیرا و جذاب / ده و نِه: جناس ناهمسان اختلافی
قلمرو فکری: مرا عاشق همیشگی خود قرار ده و زبانم را به یمن سوز و گداز عشق،، گیرایی و جذابیت ببخش.
ندارد راه فکرم روشنایی
ز لطفت پرتوی دارم گدایی
قلمرو فکری: اگر اندیشه انسان به خدا نپیوندد، راه به جایی نمیبرد.
اگر لطف تو نبود پرتوانداز
کجا فکر و کجا گنجینهٔ راز؟
قلمرو فکری: اگر لطف تو شامل حال ما نشود و از نور خود دل ما را روشن نگردانی، دیگر فکر ما نمیتواند به رازهایی از حکمت آفرینش پی ببرد.
به راه این امید پیچ در پیچ
مرا لطف تو میباید، دگر هیچ
قلمرو زبانی: به: معنی حرف اضافهٔ «در» میدهد. / میباید: لازم است.
قلمرو ادبی: راه پیچ در پیچ: کنایه از راه دشوار و سخت عشق
قلمرو فکری: بازگردانی: به راه این امید پیچ دَر پیچ برای من لطف تو میباید و دیگر هیچ [نمیباید]. در این راه سخت عشق، تنها به لطف و عنایت تو نیازمندم تا آن را به پایان برم.
دیوان شعر، وحشی بافقی